
بسم الله الرحمن الرحیم
اذان صبح روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350......
کوچه سبز پوشها ...محله بحرالعلوم .
چقدر باید هوا لطیف باشد .
تصور آن هم خوشایند است ، چه برسد به تجربه آن .
سحر حدود نیمه اردیبهشت .
آسمان آبی در شفافترین حالت خود قرار داشته و لکه های سفید ابری بر روی سینه آن درست مثل گل سینه خانمها و یا دستمال سفیدی که اقایان در جیب سینه ای کت خود می گذارند ؛ خودنمایی می کنند .
گلها به مستانه ترین شکل در آن صبح زیبا ،عطر و رایحه خود را در فضای رویایی منتشر می نمایند .
درختان سر به فلک کشیده سپیدار ، شکوفه های گیلاس ، گلدانهایی شمعدانی با گلهای قرمز و صورتی که در اطراف حوض وسیع و نسبتا کم عمقی که با رنگ آبی وسط آن رنگ شده ، درخت تاکی که سر شاخه های افشانش مانند گیسوهای شوریده ای بی قرار بر روی داربستی چوبی به هر سوی درآویخته ، درخت بید مجنونی که در مقابل این همه عشق تعظیم کرده و زلفهای چلیپای خود را به ناز دستان نرم نسیم سپرده ، گلهای رز زیبا و خوش قد و بالایی که با افسونگری همه را شیفته خود نموده و پرندگان خوش صدایی که عاشقانه آواز می خوانند .
صدای اذان فضا را روحانیتی خاص بخشیده است .
محله ای قدیمی که خانه های بزرگ و کاهگلی دارد . درب چوبی با کلون قوی و یک راهروی بلند که به حیاط ختم می شود . حیاط بزرگی که همه این بهشت را که گفتم در خود جای داده است .
و اینگونه بود که من مهمان این ساعت و روز و محله و خانه شدم .
یعنی ...!
من در اذان صبح روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350 در کوچه سبز پوشها ...محله بحرالعلوم ...خانه ای قدیمی و مجلل مانند بهشت... به دنیا آمدم .
شاید بعد اینهمه سال از آن همه زیبایی و وسعت منزل محله بحرالعلوم ، خیابان فروردین ، کوچه سبز پوشها ، علاوه بر بهشت عمارت باشکوه و وسیع و دل انگیز آن ، تسبیح ، چادر سفید و سجاده نماز همیشه به رونق آنجا را نیز به خاطر داشته باشم .
حالا که سالهاست از آن روز گار می گذرد ، من دلتنگ آن روز گار می شوم . گاهی که فرصتی پیش می آید به آن محله قدیمی سر می زنم و در خیال خودم ، همان کودکی می شوم که چهار دست و پا راه می رفت و با تسبیح و مهر آن سجاده خوشبو که همیشه خدا بوی گل محمدی می داد بازی می کرد .
راست آدمی چقدر به خاطراتش وابسته است !
ما تا هسیتم خیلی قدر چیزهایی را که داریم نمی دانیم و وقتی که آنها را از دست می دهیم در حسرت از دست دادنشان همیشه می سوزیم و آتش آنها را در دلمان تا جائیکه بتوانیم ، شعله ور نگه می داریم .
من هم از این قضیه خودم را مستثنی نمی دانم ....
به این ترتیب آن روزهای زیبا به سرعت سپری شدند و من در یازده ماهگی همراه با پدر و مادرم به منطقه ای اعیان نشین در بالای شهر نقل مکان کردیم .
پدر من پلیس بود و وضع زندگیمان خوب . به همین دلیل می شد تصور کرد که این جابجایی قابل تصور باشد ، آنهم برای پیشرفت و آینده نگاری من که تنها فرزند پسرشان بودم و البته تنها خواهرم که چند سال بعد به دنیا آمد .
ولی نمی دانم چرا من محله قدیمی را بیشتر دوست داشتم و هنوز هم همینگونه است .
زندگی همین است !
خیلی چیزها دست خود آدمی نیست . ما همیشه اختیار دار سرنوشت خود نیستیم و در تقدیر ما عوامل زیادی نقش بازی می کنند و معدل همه آنها بعلاوه خود ما می شود ، همین که الآن هستیم و دوباره برای بعدها ، همین آش و همین کاسه ....!
محله جدید ما ، تازه های خودش را داشت . آدمهای جدید . فرهنگ های متفاوت . سبکهای گوناگون زندگی .....
ومن می بایست خودم را آماده کنار آمدن با همه اینها می کردم .
ادامه دارد ...