

بروزرسانی شده در تاریخ : 29/ 10 / 1398
لطفا برای اسامی و معرفی دیگر چهره های فیال بروجرد *در حوزه ورزش* به ما کمک کنید
در آینده زندگی نامه ی دیگر چهره های فیال بروجرد را خواهیم گفت.
در مورد زندگی نامه ی دیگر چهره های فیال بروجرد به ما کمک کنید

بروزرسانی شده در تاریخ : 28 / 11 / 1397
لطفا برای اسامی و معرفی دیگر چهره های فیال بروجرد در *حوزه فرهنگ و هنر* به ما کمک کنید
در آینده زندگی نامه ی دیگر چهره های فیال بروجرد را خواهیم گفت.
در مورد زندگی نامه ی دیگر چهره های فیال بروجرد به ما کمک کنید.

بروزرسانی شده در تاریخ : 14 / 12 / 1398
لطفا برای اسامی و معرفی دیگر چهره های فیال بروجرد *در حوزه سلامت* به ما کمک کنید
در آینده زندگی نامه ی دیگر چهره های فیال بروجرد را خواهیم گفت.
در مورد زندگی نامه ی دیگر چهره های فیال بروجرد به ما کمک کنید

قسمت دوم ؛ خانه و زندگی
شروع قسمت دوم : مدل خانه جدید ما علیرغم وسعت ، خوش ساختی و توازن خود ، چون باب طبع خانواده نبود ناگزیر آنرا با سبک مهندسی روز مجددا تجدید بنا کردند . خیلی چیزهای دیگر هم از این سونامی تغییرات در امان نماند و من هم بدون اینکه خودم بدانم یکی از همه این چیزها بودم که می بایست تغییر می کردم . افکار من می بایست به شکل حجم هندسی آن خانه رویایی ، زاویه دار می شد . رفتار من باید با پیش فرض از قبل تعریف شده ای که من نمی دانستم چرا ؟ هماهنگ باشد . عادات و عبادات می بایست طبق نظم ونسق خود و بر مبنای تطبیق نعل به نعل قواعد شرعی و قوانین عرفی به جاِی آمده و هرگونه انحرافی به هیچ وجهی توجیه پذیر نبود ! و فقط فقط در هر بار تغییر که شکل می گرفت ، احساس می کردم من دارم گونه ای دیگر می شوم ...آرایش موها ، طرح و رنگ لباسها ، براقی کفشها ، آداب معاشرت در خانواده و اجتماع و هزار و یک دگردیسی که وقتی به خودم آمدم دیدم مانند لوبیای سحر آمیز قد کشیده ام و از آن بالا ، حتی بالاتر از ابرهای آسمان خیالم ، دارم افق دیگری را که کاملا برایم تازگی داشت نگاه می کنم !
کودکی من خیلی شاد و توام با وقار و با برنامه می گذشت . تقریبا همه آنچه را که می خواستم ، همانگونه که می خواستم برایم فراهم بود ؛ منتهی به شرط انجام درست مسئولیتهایی که بر عهده ام گذاشته می شد .
پیروزی و شکست معنایی نداشت وفقط میزان و نوع احساس انجام وظیفه در برابر تعهدی که برایم الزام آور بود ، پدر و مادرم را وادار به نوع واکنش متناسب با نوع این احساس می کرد .
حالا که سالها از آن روزگار می گذرد و پدرم در میان خروارها خاک در آرامستان سرشار از روءیای سرزمین زیبای فیال در دامنه کوهستان سربه فلک کشیده گرین با قله های پر از برف و رودخانه های پر آب و خروشان و دشتهای سرسبز و وسیع ، کشتزارهای حاصلخیز و باغهایی پر از انواع میوه ، درست مثل بهشت ، برای همیشه به خوابی ناز فرو رفته است ؛ می فهمم که چقدر درسهای آن روزهایش به کار این روزهایم می آید .
دلم می خواست همین حالا در کنارش بودم و سرم را بر سینه ستبر و مردانه اش می گذاشتم و بی هیچ دلیلی سیر دلم گریه می کردم و او با دستان مهربان خود موهای نرمم را به آرامی آرام نوازش می داد و یا حداقل ایکاش می شد که بر آرامگاهش باشم و لبهایم را بر سنگ قبرش گذاشته و در خیال خودم صورت ماه او را با تمام وجود می بوسیدم !! ولی چه کنم که زمان و مکان بین ما سالها و کیلومترها فاصله انداخته اند ، به نحویکه از دست هیچکداممان کاری بر نمی آید !... چه فاصله جانسوزی !!!
پدرم به من قول داده است که حتی در زیر خاک هم برایم دعا می کند و من تازه امروز می فهمم که چقدر محتاج دعای پدرم هستم ....
کم کم که بزرگ می شدم دنیایم هم با من بزرگ می شد .
اولین چیزی را که حفظ کردم اسامی نورانی و متبرک چهارده معصوم علیه السلام بود که مادرم به من یاد داد . چقدر احساس غرور می کردم . گمانم این بود که نردبان بین زمین آسمان را دوتا یکی و چند تا یکی بالا می روم !
من آسمان را خیلی دوست دارم . بخصوص اگر ابرها را هم مانند گل سینه سفید با خود داشته باشد .
بعدها وقتی علاوه بر اسامی معصومین علیهم السلام ، مادرم نماز و قرآن خواندن را هم به من یاد داد ، گاهی در حیاط ، لابلای گلها و بر روی چمن سبز مخملی باغچه ، رو به آسمان دراز می کشیدم و دستانم را مانند بال پرنده ای که منتظر بی انتهای آبی آن است ؛ از هم باز می کردم و آیات الهی را می خواندم و سرشار از احساسی نامعلوم ، در بی نهایتی از پاکی حل می شدم !
خوشبختی من تمامی نداشت و احساس نجیب زاده ای را داشتم که در قصر افسانه ای خود مالک همه چیز است .
هم در بیرون و هم در درون خودم احساس رضایتی جاودانه را داشتم .
دلم می خواست زودتر بزرگ شوم .....
گمانم این بود که همیشه همینگونه خواهد بود !
ما انسانها تا وقتی که کودکیم ، آرزو می کنیم زودتر بزرگ شویم و وقتی بزرگ می شویم ، آرزویمان این است که ای کاش به روزگارکودکی برمی گشتیم !!!
در هر حال روزها به سرعت سپری می شدند و من در گذر رنگواره فصلهای سبز ، قرمز ، زرد و آبی هر سال ، سالی بر سالهای عمرم اضافه می شد . تا جائیکه وقتی چشم باز کردم هفت ساله شده بودم و خواه ناخواه باید خودم را آماده ورود به مدرسه می کردم .
هرگز روزی که پدرم برای اولین بار مرا به مدرسه « ناصر خسرو» برد را فراموش نمی کنم .
لحظه ای سراسر هیجان بود !
موقع رفتن به کلاس ، اولین تجربه جدایی برای هردوی ما غیر قابل وصف بود . خودم که اینگونه بودم و مطمئنم که احساس پدرم نیز دست کمی از من نداشت ، با این تفاوت که من فرزند بودم و او پدر !! و چقدر از این منظر ما با هم مختلف بودیم !!! .
در آخرین لحظه ای که من می بایست وارد کلاس شوم ناخود آگاه برگشتم و با بغض به پدرم نگاه کردم ، نگاه من و پدرم در هم گره خورد . در چشمان هردویمان اشتیاق و اضطراب را می شد فهمید . قطرات اشک را دیدم که از گوشه داخلی چشم و بر روی مژه های بلند و کشیده اش مانند کریستال مذاب شکل گرفته و آرام بر روی گونه هایش می لغزید و سپس خطی خیس را از خود بر جای می نهاد .حالا دیگر سفیدی کره چشم او به سرخی متمایل شده بود و من هم بی آنکه خودم متوجه باشم صورتم غرق اشک شده و چکه چکه قطره هایی داغ بود که از انتهای چانه ام به پایین می چکید ...
این اولین تجربه جدایی برای من محسوب می شد و تا این روز من هیچگاه چنین حسی را لمس نکرده بودم . شاید در آن لحظه هرگز باور نمی کردم که روزی خواهد آمد که این احساس نه برای من که برای هرکسی بارها تکرار خواهد شد و ما زیباترین و تلخ ترین تابلوهای ماندگار زندگیمان را از بین همین تصاویر برای همیشه بر روی دیوار دل و ذهن خود کوبیده و به یادگار نگاه خواهیم داشت .
همکنون که دارم این جملات را می نویسم و شدیدا تحت تاثیر عواطف خود هستم ، عصر جمعه است و من در بیمارستانم و لابلای رفت و آمد پرتردد بیماران برای بارگذاری مطالب فردا صبح ، از لپ تاب روی میزم ، متن را آماده می کنم که پدری همراه پسربچه ای خرد سال با کلاه لبه دار آبی تیره ، تی شرت آبی روشن ، شلوارک سرمه ای و یک جفت کتانی مشکی وارد مطب می شوند . این صحنه مانند بنزین که بر اتش بریزند مرا صد چندان شعله ور می کند و بی اختیار دلم پدر می خواهد ! ذهنم به سرعت صحنه را بازسازی نموده و من در خیالم پسر بچه ای می شوم که دستانم در دستان پدرم قرار دارد و لی لی کنان به دنبال او راه می روم و از خوشحالی روی پاهایم بند نمی شوم !...
چه می توان کرد که تمام اینها آرزوهایی هستند که دیگرسالهاست که از ما بسیاردور شده اند و صد البته مانند دو خط موازی ریل قطارهیچگاه هم به هم نخواهیم رسید !!!
معلم کلاس اول مدرسه ام به همان اندازه خاطره روزاول مدرسه برایم به یاد ماندنی است .
خانمی بسیار بسیار مهربان ....
من رسم مهرورزی را در اجتماع از معلم کلاس اولم یاد گرفتم .
او فرشته ای بود که من صمیمانه دوستش داشتم .
برای اولین بار بود که در محیطی رسمی ، تک و تنها مجبور بودم حضور داشته باشم و این برای من تجربه ای بود که همراه یک فرشته شروع شد .
آن فرشته آنقدر احساس خوبی نسبت به کلاس و درس خواندن برایم فراهم کرد که سالها از آن بهره مند شدم و حالا هرچه هستم و هر کجا که هستم بخاطر آن خاطرات بی نظیر است .
نمی دانم الآن معلم عزیزم کجاست ؟!
زنده است یا درگذشته است ؟!
ولی هرچه هست یاد آن فرشته با من و در قلب من است .
به تدریج دوستان خوبی نیز در همان سال و البته سالهای بعد پیدا کرده که با یکی از همانها همین الآن در یک گروه اجتماعی ارتباط بسیار نزدیک و برادرانه ای دارم . همکلاسی که سابقه دوستی اش با من به سال دوم ابتدایی یعنی سال 1358 برمی گردد که به عبارتی می شود حدود 38 سال !!!
38 سال رفاقت خیلی خوب است ...!
چند وقت پیش بین ما گفت و شنودی رد و بدل شد که من عین آن گفتگو را در اینجا بازگو می کنم :
- « بنام خدا. حاج آقا مهرداد عزیزم سلام گرم و صمیمانه اینجانب را پذیرا باشید.
از سالیان همکلاسی بودن ما در مدرسه ناصر خسرو بیش از سی و هشت سال وبلکه گمانم بیشتر است که می گذرد.
دلم برایت و برای همکلاسی های آنروزهایمان خیلی تنگ شده است.
وقتی عکست را نگاه می کنم که موهایت جوگندمی شده است، باور می کنم گذشت روزگار را...
راستی برادر چقدر ما تا همین حالا هم دیر شده ایم و به همان نسبت هم چقدر پیر شدهایم؟!
یاد روزهای مدرسه بخیر...»
- « سلام بر داوود عزیز...از بهترین دوستان قدیم و بزرگوارم. دوست٬ قدیمش خوبه٬ گوهره٬ بهشته٬ روحم رو آروم می کنه...🌺❤️
تحفه ای یافت نکردم که دهم هدیه به دوست
جز سبدی پر از گل که کند شاد دل دوستانم ...😊🌹»
- « مهرداد جان از سبد زیبای گلت خیلی لذت بردم. بخاطر تمام مهربانی هایت ممنونم.
نمیدانم چرا تمام خاطرات سال دوم ابتدایی با شما به یکباره برآیم زنده شد.
هنوز ساعت سیکو 5 نقره ای و بزرگی را که به دست می بستی و آن دم آستینهای تا خورده پیراهن آبی نارنجی تمیزی که شما را از بقیه دانش آموزان ممتاز می کرد خوب به خاطر دارم.
همیشه فکر می کردم مرحوم مادرت خیلی بیشتر از همه مادرهای سایر بچه ها دوستت دارد.این را از روی نوع تربیت و ظاهر همیشه آراسته ات می شد فهمید.
می دانم واژه مقدس مادر چشمانت را خیس باران مهربانی می کند.
راستی اگر اینروزها مرحومه والده شما در قید حیات بود می دانم که از ذوقش سراپایت را گلباران می کرد.
اما افسوس که این تندیس دلسوزی سالهاست که در میان خروارها خاک به نرمی آرمیده است و می دانم روح نورانی ایشان در آسمانها برایت همیشه بهترینها و زیباترین ها را از خدا طلب می کند. »
- « خیلی خیلی ممنون. خیلی قشنگ گذشته ی دورمون رو مرور کردی. ماشالله جزییات خوب یادته. خدا حفظت کنه 🌺🌺🌺
خدا همه رفتگان رو رحمت کنه و به همه پدر مادرها طول عمر و سلامت و عزت و عاقبت بخیری بده.
از پدر مادر عزیز خودت واسم بگو؟ »
- « پدر ما بیست سالی می شود که به رحمت خدا رفته اند و مادرم هم با اینکه حالا پیر و ناتوان شده ولی هنوز خادم دستگاه اهلبیت علیهم السلام است. »
- « ای بابا من بی خبر بودم شرمنده. تقریبا ۵ سال بعد از مادر من. روحشون شاد. خدا مادر عزیزت رو حفظ کنه. سلامت و با عزت باشه و عاقبت بخیر. »
- « می دانم داغ مادر سخت است ولی مهرداد جان مادر بزرگوار شما با همه فرق داشت. همان اوایل شما را مثل یک شاهزاده آراسته و تربیت کرده بود و بعدها در دوران دبیرستان و حتی حالا هم همین سبک تربیت را حفظ کرده ای »
- « ممنوووون داوود عزیز و بزرگوار. سلامت و سربلند باشی و اهل کمال و عاقبت بخیر. تقدیم به شما دکتر عزیز:
« آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سر سبز ترین بهار تقدیم تو
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد »
من و مهرداد در حال گفتن این خاطره ها بودیم و تازه داشت بحث ما شعله ور می شد که یکی از برادران شیرین و خوش قریحه گروه ، وقتی فهمید ما همکلاسی و دوست صمیمی از زمان دوران ابتدایی هستیم ، متن زیر را به اشتراک گذاشت که حسابی خندیدیم و نوستالژی مشترکمان به همین راحتی سرد و لخته شد ... !!
« روباهه داشت با موبایل شماره میگرفت
زاغ گفت اینجا آنتن نمیده بده تا از بالای درخت برات بگیرم
روباه موبایلو انداخت بالا
زاغ گفت: این به جای اون پنیری که دوم دبستان ازم دزدیدی😜 »
ادامه دارد ...
عجب فکری به سر این آتیش پاره رسید و چقدر به موقع حس ما را ذلیل نمرده عوض کرد.....!!!

متولدین مرداد ماه
؟
در گذشتگان شهریور ماه
شهید شیخ یعقوب نظام الاسلامی
فرزند : مهراب - شهادت : 22 / 6 / 1363 - محل شهادت : زبیدات - به خاک سپرده شده در بهشت شهدای بروجرد

وقایع و رویداد های مردادماه
؟
لطفا برای تکمیل تقویم مردادماه فیال بروجرد ما را کمک کنید.
تقویم فیال بروجرد شامل رویدادها ، زادروزها ، و درگذشتگان ؛ شهدا ، جانبازان ، ایثارگران و چهره های مطرح و فرهیخته فیال است.
راه های ارتباطی از طریق
قسمت نظرات وبسایت فیال بروجرد : www.fialboruherd.blogfa.com
رایانامه : www.fialborujerd.bolgfa.com
آیدی تلگرام : @fialborujerd
قسمت نظرات اینستاگرام فیال بروجرد : @fialborujerd

متولدین مرداد ماه
شهید محمدشهرام گودرزی
فرزند : همت الله - تاریخ تولد : 1 / 5 / 1365
درگذشتگان مرداد ماه
شهید مهدی نظام الاسلامی
فرزند : غلامحسین - تاریخ شهادت : 15 / 5 /1366

وقایع و رویداد های مردادماه
تاریخ : 26 / 5 / 1365
سالروز بازگشت غرور آفرین آزادگان سرافراز به میهن اسلامی ایران
آزادگان فیال بروجرد
قدرت گودرزی
فرزند : محمد - تاریخ تولد ؟
حجت الله نظام الاسلامی
فرزند : احد - تاریخ تولد ؟
لطفا برای تکمیل تقویم مردادماه فیال بروجرد ما را کمک کنید.
تقویم فیال بروجرد شامل رویدادها ، زادروزها ، و درگذشتگان ؛ شهدا ، جانبازان ، ایثارگران و چهره های مطرح و فرهیخته فیال است.
راه های ارتباطی از طریق
قسمت نظرات وبسایت فیال بروجرد : www.fialboruherd.blogfa.com
رایانامه : www.fialborujerd.bolgfa.com
آیدی تلگرام : @fialborujerd
قسمت نظرات اینستاگرام فیال بروجرد : @fialborujerd

بسم الله الرحمن الرحیم
اذان صبح روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350......
کوچه سبز پوشها ...محله بحرالعلوم .
چقدر باید هوا لطیف باشد .
تصور آن هم خوشایند است ، چه برسد به تجربه آن .
سحر حدود نیمه اردیبهشت .
آسمان آبی در شفافترین حالت خود قرار داشته و لکه های سفید ابری بر روی سینه آن درست مثل گل سینه خانمها و یا دستمال سفیدی که اقایان در جیب سینه ای کت خود می گذارند ؛ خودنمایی می کنند .
گلها به مستانه ترین شکل در آن صبح زیبا ،عطر و رایحه خود را در فضای رویایی منتشر می نمایند .
درختان سر به فلک کشیده سپیدار ، شکوفه های گیلاس ، گلدانهایی شمعدانی با گلهای قرمز و صورتی که در اطراف حوض وسیع و نسبتا کم عمقی که با رنگ آبی وسط آن رنگ شده ، درخت تاکی که سر شاخه های افشانش مانند گیسوهای شوریده ای بی قرار بر روی داربستی چوبی به هر سوی درآویخته ، درخت بید مجنونی که در مقابل این همه عشق تعظیم کرده و زلفهای چلیپای خود را به ناز دستان نرم نسیم سپرده ، گلهای رز زیبا و خوش قد و بالایی که با افسونگری همه را شیفته خود نموده و پرندگان خوش صدایی که عاشقانه آواز می خوانند .
صدای اذان فضا را روحانیتی خاص بخشیده است .
محله ای قدیمی که خانه های بزرگ و کاهگلی دارد . درب چوبی با کلون قوی و یک راهروی بلند که به حیاط ختم می شود . حیاط بزرگی که همه این بهشت را که گفتم در خود جای داده است .
و اینگونه بود که من مهمان این ساعت و روز و محله و خانه شدم .
یعنی ...!
من در اذان صبح روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350 در کوچه سبز پوشها ...محله بحرالعلوم ...خانه ای قدیمی و مجلل مانند بهشت... به دنیا آمدم .
شاید بعد اینهمه سال از آن همه زیبایی و وسعت منزل محله بحرالعلوم ، خیابان فروردین ، کوچه سبز پوشها ، علاوه بر بهشت عمارت باشکوه و وسیع و دل انگیز آن ، تسبیح ، چادر سفید و سجاده نماز همیشه به رونق آنجا را نیز به خاطر داشته باشم .
حالا که سالهاست از آن روز گار می گذرد ، من دلتنگ آن روز گار می شوم . گاهی که فرصتی پیش می آید به آن محله قدیمی سر می زنم و در خیال خودم ، همان کودکی می شوم که چهار دست و پا راه می رفت و با تسبیح و مهر آن سجاده خوشبو که همیشه خدا بوی گل محمدی می داد بازی می کرد .
راست آدمی چقدر به خاطراتش وابسته است !
ما تا هسیتم خیلی قدر چیزهایی را که داریم نمی دانیم و وقتی که آنها را از دست می دهیم در حسرت از دست دادنشان همیشه می سوزیم و آتش آنها را در دلمان تا جائیکه بتوانیم ، شعله ور نگه می داریم .
من هم از این قضیه خودم را مستثنی نمی دانم ....
به این ترتیب آن روزهای زیبا به سرعت سپری شدند و من در یازده ماهگی همراه با پدر و مادرم به منطقه ای اعیان نشین در بالای شهر نقل مکان کردیم .
پدر من پلیس بود و وضع زندگیمان خوب . به همین دلیل می شد تصور کرد که این جابجایی قابل تصور باشد ، آنهم برای پیشرفت و آینده نگاری من که تنها فرزند پسرشان بودم و البته تنها خواهرم که چند سال بعد به دنیا آمد .
ولی نمی دانم چرا من محله قدیمی را بیشتر دوست داشتم و هنوز هم همینگونه است .
زندگی همین است !
خیلی چیزها دست خود آدمی نیست . ما همیشه اختیار دار سرنوشت خود نیستیم و در تقدیر ما عوامل زیادی نقش بازی می کنند و معدل همه آنها بعلاوه خود ما می شود ، همین که الآن هستیم و دوباره برای بعدها ، همین آش و همین کاسه ....!
محله جدید ما ، تازه های خودش را داشت . آدمهای جدید . فرهنگ های متفاوت . سبکهای گوناگون زندگی .....
ومن می بایست خودم را آماده کنار آمدن با همه اینها می کردم .
ادامه دارد ...
قابل توجه همشهریان محترم :
با توجه به اینکه امروزه ورزش محبوب فوتبال در جهان علاوه بر ماهیت ورزشی و تفریحی کم نظیر خود ، تبدیل به یک صنعت بزرگ شده است و می توان از آن به عنوان یک ابزار مناسب در راستای کسب درآمد نیز بهره جست و با توجه به وجود استعدادهای نهفته ی بسیار در این دیار ، بر آن شده ایم تا با کادری مجرب ، خلأ وجود آموزش صحیح و اصولی را پرکرده تا علاوه بر پر کردن اوقات فراغت جوانان علاقه مند و ارتقای سلامت عمومی آنان، به کشف و باروری این استعدادهای نهان کمک نموده و به آنان در رسیدن به اهداف شغلی و اقتصادی نیز کمک بنماییم .
مدرسه ی فوتبال آراد جهت برگزاری عمومی و رسمی کلاسهای خود ، برای کسب مجوز مربوطه از فدراسیون فوتبال جمهوری اسلامی ایران اقدام نموده است و لاجرم ، طی پروسه های اداری جهت صدور مجوز نهایی ، مدت زمانی به طول خواهد انجامید . با توجه به درخواست های مکرر شهروندان علاقه مند جهت شرکت هرچه سریعتر در کلاسها ، مدرسه ی فوتبال آوان تا صدور مجوز نهایی ، با کسب مجوز اولیه از هیأت فوتبال شهرستان بروجرد ، به صورت خصوصی ، شروع به پذیرش دانش آموز نموده است و اینگونه کلاسها پس از صدور مجوز رسمی از فدارسیون فوتبال جمهوری اسلامی ایران جهت ارائه ی آموزشهای تخصصی تر و با کیفیت بالا در کنار کلاسهای عمومی به قوت خود باقی خواهد بود .
لذا جهت کسب اطلاعات بیشتر در مورد نحوه ثبت نام و حضور در کلاسها ، به روشهای ذیل اقدام فرمایید.
لازم به ذکر است که ظرفیت کلاسها محدود بوده و اولویت با کسانی است که زودتر اقدام به پیش ثبت نام نموده باشند .
کلاسهای خصوصی در زمینه های زیر برگزار می گردند :
ارتباط با مدرسه ی فوتبال آراد
@MeisamNez
09196845167
@MoeinNez
09166621755
@ALInezameslami
09124213797





فیال بروجرد : دو عکس از حاج آقا شیخ عبدالحبیب حبیبی در کنار سردار حاج قاسم سلیمانی و دیگر رزمنده های عزیز در منطقه ی جنگی التف سوریه در زمان جنگ با داعش

شرکت امداد پرینت
فروش انواع دستگاه های کپی ؛ چاپ دیجیتال ؛ قطعات و موادمصرفي
با مدیریت آقایان مسعود نظامی و حسین رحمتی
همراه : 09166291029 - 09165556034
آدرس : لرستان - بروجرد - ميدان راهنمايی- بعد از سپاه - خیابان پارسيان (انستيتو)










یارازق کل مرزوق
باید که مهربان بود و عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست

فیال بروجرد : اهالی همیشه مهربان فیال ، هموطنان عزیز زلزله زده و داغدار کرمانشاه همچنان چشم به مهربانی ما دارند ، امید آنکه با مهربانی و همیاری ما هرچند ناچیز،التیامی باشد به قلب های ترک خورده شان ...
بنا به درخواست بسیاری از مردم فهمیم روستای فیال و پیام های پر از محبتنان به کانال فیال بروجرد ، فراخوان جمع آوری اقلام مورد نیاز هموطنان عزیز کرمانشاهی ، از جمله محصولات کشاورزی روستای فیال سیب
خدمت اهالی محترم اعلام میشود ، عزیزان هرچه که در توان دارند از محصولات کشاورزی خود کمک رسانی بفرمایند
انسان های خوب خوشبختی را تعقیب نمیکنند مهربانی میکنند و خوشبختی پاداش مهربانی آنهاست.













خداوند در سوره بقره ( آیه ی ۲۶۱ ) می فرمایند :
داستان آنان که مالهای خویش را در راه خدا انفاق می کنند داستان دانه ای است که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه صد دانه باشد و خدا هر که را خواهد فزونی دهد و خداوند فراخی بخش و داناست.
گاهی خدا می خواهد با دست تو دست دیگر ، دیگربندگانش را بگیرد.
وقتی دستی را به یاری می گیری بدان که دست دیگرت در دست خداست...
با سلام خدمت دوستان عزیز
می خواهیم با دستان پر برکت شما عزیزان اندک هزینه ای برای معیشت زندگی زنان بی سرپرست و بد سرپرست که مورد بی مهری جامعه قرار گرفته اند و افراد نیازمند جمع آوری کنیم...
و هرماه به خانواده ای کمک کنیم.
از شما دست یاری می طلبیم
با کمک ماهیانه حتی هزار تومان
یاعلی مدد
شماره کارت

بنام سرکار خانم مرضیه نظامی




سریال شاهد از مجموعه روزهای بهتر

هیئت محفل شمع زینب (سلام الله علیه ها)
آدرس : خیابان فاطمی بروجرد / کوچه آریا
بنیانگذار

هیئت جانثاران ثارالله (ع)
سال تاسیس :1360
آدرس : خیابان فاطمی
بنیانگذار

هیئت کودکان حضرت علی اصغر(ع)
سال تاسیس : 1393
بنیانگذار


هیئت راهیان نور
سال تاسیس : 1377
بنیانگذار


هیئت مشتاقان کربلا
بنیانگذاران


هیئت حسینه اهل البیت
بنیانگذاران


هیئت جانثاران اباعبدالله الحسین
سال تاسیس : 1376
اسامی بنیانگذارن هیئت اباعبدالله الحسین
که با توافق اعضای هیئت داود نظام الاسلامی به عنوان نماینده هیئت معرفی شد.

هیئت قمر بنی هاشم (ع)
بنیانگذاران









فیال بروجرد : خسته نباشید و خدا قوت به همه ی عزیزانی که در این یادواره با ما همکاری و ما را با کمک و حضور خود دلگرم کردند . . .
تشکر و تقدیر برای شما عزیزان است
تشکر می کنیم از زحماتت تک تکتون
التماس دعا








ادامه دارد ...